تبليغاتX
●•¤*پــــــیــــــچـک خــانـومـى ●•¤*







●•¤*پــــــیــــــچـک خــانـومـى ●•¤*

یک روز خانه داری...

 ننه جان بعد از مرارت های زیاد و روی جا موندن بالاخره به دیار باقی شتافت حالا که از آقا امیر حسین خان می پرسم میگم ننه چی شد؟میگه:خوب شد!!راست میگه خیلی سختی کشید راحت شد!در این راستا که مادر جان بایستی توی مراسم شرکت کنند و ما به عنوان خانوم خونه می بایست زحمات یک روز خونه داری رو به دوش میکشیدیم مشغول به کار شدیم!روزهای جمعه باید حتما صبحانه  املت میل کنیم ولی از اونجا که هرکس هر وقتی دلش میخواد از خواب پا میشه هر جمعه مامان میومد بالا سرمون که پاشید دیگه نمیتونم چند بار درست کنم که بازم طفلی چند بار مجبور میشد درست کنه !که همین بلا سر  من هم اومد مجبور شدم ۳ بار بین فاصله زمانی ۵ دقیقه که بعد از هم پا میشدن درست کنم!!

توی آشپزخونه یاد حرف مامان می افتادم که هی یکی باید پشت سرت باشه که تا چیزی در آوردی اون بزاره سر جاش ولی دیگه کسی نبود در این راستا مجبور بودیم که خودمون همه چی و به گردن بگیریم و ریخت و پاش بیشتر مساوی بود با بیشتر کارکردن توی آشپزخونه واسه منی که به قول مامان هر وقت عشقم بکشه بخوام کاری بکنم! نوبت نهار بود من مونده بودم با یه مرغی که یخش آب شده بود که تازه باید شروع به تیکه تیکه کردنش میکردم تجربه ای هم نداشتم هر وقت میخواستم غذا درست کنم خیلی راحت از توی فریزر آماده در می آوردم و طبخش میکردم ولی الان خودم باید همه کارشو میکردم!تیکه کردنش جالب بود نمیدونستم مرغ بیچاره رو از کدوم طرف جر بدمتا اینکه بابا به دادم رسید!بعدشم که عاشق ابتکار در امر آشپزی هستم تصمیم گرفتم ته چین مرغ درست کنم برگه ی طرز تهیه جلوم و شروع کردم مامان میگه آخه کی با برگه  آشپزی میکنه خووووب فهمیدید من!!!

 وقتی مرغ و پختم باید توی ماست و زعفرون و تخم مرغ میزاشتمش که گلی روبروم نشسته بود ومیگفت:آجی چی میخوای به خوردمون بدی استرس منم زیاد میشد که اولین بار میخوام چیزی درست کنم که نکنه خوب نشه بمونه رو دستم ولی خداییش هیچ اینجور نشده فقط یه بار لوبیا پلو درست کردم که خورده نشد که اونم اشکال از گوشتش بود و باعث شده بود برنج بو بگیره !!وقتی سفره رو کشیدم تا میومدم  قاشقی دهنم بزارم سیر بشقاب بود که به سمتم میومد که واسم بکش!منم که همیشه توی سفره به امر خطیر تدارکات باید بپردازم زیاد نتونستم بخورم یعنی چیزی نبود که بخورم  قابلمه واسم مونده بود که تازه داداشی میگه:دیگه نیست؟!کم مونده بود منم بخورن!ولی فهمیدم که وقتی مامان میگه:از موقعی که پاشدم تو اشپزخونه م  هیچ ننشستم یعنی چی؟!میگه:پام درد میکنه یعنی چی؟!نظم یعنی چی؟!مسئولیت یعنی چی؟!همه رو توی یه روز تونستم بفهمم این که باید بیشتر قدر مامان و بدونم!

لره رفت خونه ی خدا ازش پرسیدن چطور  بود میگه :حیاطش جون میده واسه دستمال بازی

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:28 توسط ღஜღحاجیه ژالــــه بانـــوღஜღ |

آب رنــگی...

وقتی توی اوج کاری مشفول کار باشی و جیک تو جیک نشسته باشی و همزمان که داری کار می کنی بحث داغ هم راه بندازی!!و وقتی داری پرونده های انجام شده  رو پایین میزاری  می بینی که یه  پسره میگه: ببخشید خانوم  پرونده ی منو قاطی اونا کردید !!میگی:نه اونا کارشون انجام شده بود!میگه:خودم دیدم !هی از اون اصرار و ازمن انکار که پامیشم نگاه میکنم و بسی ضایع میشویم

میگه :خوبه خودم دیدم وگرنه معلوم نبود چی میشد!!حالا خنده به این کاری که شده هم اضافه شده  میگم:خب آدمیزاده اشتباه میکنه پیش میاد  !!!میگه: نه اگه یکَم فاصلتون ُ کم کنید همه چیز حل میشه!!!

                                                

یه شب حالم بد بود و  فشارم افتاده بود طوری که وقتی دکتر فشارمو گرفت ۸ بود سرُم واسم نوشت میگه: طاق باز بخواب تا بهت وصلش کنم!میگم یعنی چطوری؟!میگه:مگه تا حالا سرُم نزدی؟میگم:خوشبختانه نَه!!۳ساعت داره واسم توضیح میده که چکار کنم انقدر سربه سرش گذاشتم که آخر سر بهم میگه:ایشالله دیگه تا عروس بشی اینجا نبینمت

وای بهش میگم روی این تخت لکه ی خون ِ !!میگه:آره دیرووز روی این تخت جراحی داشتیمممممم وای دیگه منو بگو داشت حالم بدتر شدوای نمیدونید چقدر اون درد آمپول و دوست دارم و با هیچی عوضش نمیکنم!!!

                                           

گوشیم زنگ میخوره و تا میگم بلههههاون طرف میگه:سلااااااااام !!بیکارارو میگیرن تو هنوز آزادی؟!!چشام ۴تا میشن میگم:بجا نمیارم!میگه وااای مریم حالا دیگه منو نمیشناسی؟!میگم اشتباه گرفتی و قطع میکنم!دوباره زنگ میزنه ! این بار با جدیت جواب میدم!میگه:مریم کسی پیشته نمی تونی حرف بزنی؟!چرا با من اینطور میکنی؟! من  حسین َم!!قطع نکن قطع نکن ولی من قطع میکنم و بسی بهش می خندم میگم آره؟!اشتباه گرفتی؟!جون ِ خودت !!

                                          

باورتون میشه من هر روز توی دانشگاه باشم (به خاطر کارم)ولی کلاس نرم؟!اصلا رغبت نمیکنم توی دانشکده برم!حالم بهم میخوره وقتی فکرشو میکنم که باید اخرش برم کلاس! فکر کنم  از عوارض پیری باشه مادر پیرشدیم رفت انگیزه هم که دیگه نداریم!

            

لره میره  ماشینش رو بيمه کنه، خانومه بهش می گه: خدا کنه هیچ وقت از این بيمه استفاده نکنی. لره هم می گه: الهی تو هم از این پول خير نبينی!

پ.ن:ننه جان ما دیشب فوت کرد و به دیار باقی شتافت دیدید آقا امیرحسین خان گفت دیگه خوب نمیشه

پ.ن: پدر توتی هم فوت کرد وای خدااااااااااا

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:37 توسط ღஜღحاجیه ژالــــه بانـــوღஜღ |

عیـادت + تولــد گلــی

رفته بودیم عیادت مادربزرگ مامان ، بهش میگن نَنِهحالش خوب نیست بار اولش نیست که تا مرحله ی آخر پیش میره ولی نمیدونم حکمت خدا چیه تو موقعی که همه نا امید شدن ازش ، باز خوب میشه!بار آخری که دیدمش عید همین امسال بود که توی بیمارستان همه بالا سرش بودن و دیگه خودشون آماده میکردن واسه مراسمولی بعد از اون روز باز خوب شد تا به امروز که دیدمش اصلا هیچی نمی فهمید دیگه نه حرف میزنه و نه دیگه کسی ومی شناسه بالای سرش دعای عدیله رو خوندم گاهی که صدایی از ته وجودش در میاد میگه ای خداااااا۲تا از بچه هاشو توی اوج جوونی از دست داده یکی از  پسراش شهید شده و دختر ته تغاریش هم  مریض شد و فوت کرد خاله میگفت :گاهی  میگه:جیگرم میسوزه این سوختنا باور کن ماله داغ هایی هست که دیده!!! خاله به پسرخاله ی خوشملم میگه واسه ننه دعا کن خوب شهبا اون معصومیتی که تو نگاش داره  میگه :خوب نمیشه!!همه بهش میگن :نه چرا؟تو دعا کنی خوب میشه !میگه خب باشه حالا خونه دعا می کنم!مامانش میگه:تو مجلسی گفتن واسه یه پسری که مریضه دعا کنید توی جمع دستش و برد بالا شروع کرد به دعا کردن...میگه نمی دونم حکمتش چیه که اینو میگه نه..!! نَنِه یه مادر نمونه و با خداست و هیچ نمازی ازش قضا نشده ولی خدا نمیدونم چرا بنده های  اینجوری رو روی جا میزاره !!!

پسرخاله خوشملم اسمش امیر حسین ِ ولی خودش میگه اسمم آقا امیر حسین خان ِ  !!داداشش میگه تو چقدر پروویی به خودت احترام میزاری نه خیر تو امیرحسین دیونه ای !! بچه ی ۳ ساله ببینید چی میگه: خودم باید به خودم احترام بزارم که بقییه بهم احترام بزارن!!

از روی پل آبی داریم با ماشین رد میشیم میگم: امیرحسین  خودتو بنداز پایین !!میگه :نه لباسام خیس میشن ! افتادن از روی پل = خیس شن؟!؟!

***فردا ۱۲ مهر تولد  گلـــی  هست آجی عزیزم  ته تغاری تولدت و بهت تبریک میگم امروز رفتم که واست کادو بگیرم ولی اون چیزی که می خواستم بگیرم هم قحطی اومده بود و هم مغازه ها  تعطیل بود ولی شنبه حتما واست میگیرم! البته یکی هم  گرفتم ولی باید ۲تا رو باهم بهت بدم که بیشتر به چشم بیاد !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:10 توسط ღஜღحاجیه ژالــــه بانـــوღஜღ |