تبليغاتX
ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

*میــدونـــــــــــــــــــی؟!فکر می کنم دارم به یک عدد آدم هارت و پورتی تبدیل میشم ! از این خصلتی که همیشه بدم میومده و میاد !هر وقت کسی حتی بهترین دوستمم همچین حالتی داشته باشه میگم مثه همیشه هارت و پورت ‌ِ به اون کار عمل نمیکنه ! ولی من خودم تا جایی که می تونم روی حرفم می مونم ! اخلاقم اینجوره خودم هم گاهی اوقات به اینجور اخلاقم فحش نثار می کنم که زود صمیمی میشم  نمیدونم سر چی این دور و وریا چند روزه بی محلی می کنن که یعنی حتی جواب سلام رو هم نمیدنولی بیخیال منم با کمال پروویی ( یا ادب ؟!) گفتم یا گفتیم؟! دیواراااا سلاااااام !! خودشون شرمنده میشن ! میدونم هرچی می نویسم یه عده آدم  ِ (؟)میان می خونن تازه دشمن شاد هم میشم !

میگم سلام نمیکنم ولی میرم خدمتشون سلام عرض می کنم میگم دیگه چیزی نمیگم به اونا ولی میرم میگم بهشون هارت و پورت از من دور شو من یه ادمی هستم که رو حرفم می مون!

*امروز یه پسری میاد جلو میگه : اهههههمممم ببخشید شما دانشجویید؟!میگم: چطور؟! میگه فکر کنم شما هم رشته ای من بودید قیافتون واسم آشناس ! رشتتون چیه؟! عینکمو میزنم بالا با یه نگاه اندر سفیه ای بهش میگم: رشته خودتون چیه؟! داشته باشید آمارمو بهش ندادم  اون: مکانیک ! دوست و همکارمان لیدی جان که فردی بسیار خوش خنده تشریف داره تا یه چیز الکی هم بگی صدای  خندش تا ۷ محله میره تو همون ریسه رفتناش بهش میگه :: آهااااااااااان مکانیک؟ با ایشون؟!هم رشته ؟! اشتباه نمی کنید؟! جدیدا دخترا مکانیک میخونن توی دانشگاه؟!

گفتم خودتو کنترل کن بیچاره خواست یه چیزی گفته باشه ! دید نه مثکه شکر زیادی خورده گفت:خب حالا ببینید من واسه چی از ترم قبل بدهکار شدم ! گفتم : من چه میدونم اینا رو که می پرسی مربوط به من نمیشه بیزحمت کارتون رو تموم کردید تشریف ببرید!  گفت:خداحافظ گفتم بسلامت باز گفت:اههمممممممممم خداحافظ !

*آهااان توی کودک آزاری هم تبحر دارم ولی دلمم میسوزه بعدنا !!پسر خالم با چه ذوق و شوقی میاد پیشم منم بوسش می کنم واسش قصه میگم ولی لعنت بر شیطون  قلقلک میده خو

ولی خداییش مهمون بی هزینه ایه هیچی نمی خوره !من و داداشی و گلی ردیف شدیم جلوش گفتیم بخور !پسته ؟دوست ندارم! بستنی؟!نمی خوام! سیب،پفک ........ یه دفعه دیدم بر افروخته شد گفت ای واویلااااااااااااااااااااااااااااااا !! گفتم : دیگه اسم منو نیاریا.....هنوز از تو دهنم در نیومده میگه :ژااااااااااله!!!

گفتم:پاشو دیگه برو خونتون میخوایم بخوابیم! اون: میــتَسَم ماشین میاد تالیکه یهو یه بغضی تو گلوش گیر کرد مثه فروتن که میخواد گریه کنه ولی بغضشو می خوره همون جور بود چشماشو باز و بسته کرد ولی گریه نکرد بچم مرد بار اومده تو هر شرایطی گریه نمی کنه !! خدایا دیگه تکرار نمیشه قربون اون بغض کردنات برم من

*هیچ وقت هیچ جایی  بدون سانسور نتونستم بنویسم به خدا میسپارمتون .....

*امشب همه رو دعا کنید ....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:7  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

کی میگه پسرا پرو نیستن هرکی بگه الان حلق آویزش می کنم(اوه اوه چه خشانتی)پسره ی پر روی  ۲ روزه اومده دانشگاه اومده میگه از این برگه ها بدید به من میخوام توشون چیزی بنویسم!!

~بامی با یه حالت تشر بهش گفت اینا چکنویس نیستن !!

¤ چه خوش اخلاق                  ~~  مرسی که ازم تعریف می کنید !

¤بدون اینکه محل بزاره یه برگه جدا کرد  و رفت شروع کرد نوشتن ! باز اومد خودکار می خواست یه خودکار از سر میز برداشت بهش گفتم: این نمی نویسه ! ¤ یعنی چی از فردا چند تا خودکار سر میز بزارید تا این دانشجو ها بتونن استفاده کنن !!

 ~امر دیگه دارید بگید به محضرشون می رسونم! ¤ شماره اینجا چنده؟!!

~ نداریم!نمیدیم..نمیگیم.. اگه میخوای موبایل رییس رو بدیم  که خیلی راحت پیداش کنی ¤ خودکار و کوبید روی میز مثــِه خر؟گاو؟!بنانسبت اینا گذاشت و رفت ..انقدر بدم میاد از اینا که ادعاشون میشه پروی پرو!

بعد از اون طوفان هوا اینجا خیلی خوب شد گرم بودا ولی خب واسه ما که تا آبان گرما داریم یه در خیر بود  ولی از امروز باز خاک شده چشم چشمو نمی بینه نمیدونم دیگه این چه مصیبتیه که هفته ای یه بار حداقل هست !

بامی رو جو میگیره میشینه  کتاب در مورد روز قیامت می خونه که از این قرار کارهای خوب ادم توی دست راست و کارهای بد توی دست چپ سنجیده میشه ولی اگر کفه دست راست سنگین تر بود کارهای بدش رو چشمپوشی می کنن  هله دست دست میریم بهشت !

همون خواهر کوچیکش بود که اذیتش میکرد رفته پریده تو بغلش بهش گفته : من و ببخش من اشتباه کردم تو بچه ی کروکدیل نیستی تو بچه ی خود مامان بابا هستی !! خواهرش بهش گفته انقدر عصبی میشم وقتی فکر می کنم مامان روز تولدمو یادش بره قبل از این که توبه کنه بهش می گه :ما چطور ممکنه بدترین روز زندگیمونو یادمون بره!!

آنفلونزا هم شیوع پیدا کرده مراقب باشید !

لره روزه گرفت اما ۵ دقیقه به اذان روزه شو خورد. پرسیدن چرا؟گفت:اخوم به خدا ثابت کنم اترم بگروم ولی نیگرم(میخوام به خدا ثابت کنم می تونم بگیرم ولی نمی گیرم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:6  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

این روزها قشنگ می تونی ببینی چند درصد مردم روزه می گیرن اینو از خالی شدن مخزن آب توی اداره راحت میشه فهمید که از ماه رمضون تا حالا این مخزن زود تر از روزهای عادی خالی میشه!!داداشی هم که میگه اصل ماه رمضون ۳ روز قتله که باید اون روزا رو  حتما بگیری ولی روزهای دیگه زیاد واجب نیست (بچه فتوا میده ) تازه میگه روزهای دیگه هم که نگرفتم گردن حا*کم شهر  ِ !! تازه میگه هر روز  یکی از اعضای خونه حتما روزه باشید که هر شب دم  افطار یه روزه دار تو خونه داشته باشیم هر روز که میگیم خب نوبتی هم باشه نوبت توئه می گه نه دیگه من گفتم که اون ۳ روز و میگیرم بعدش من حساسم نمی تونم چیزی نخورم کی جواب این معده ی به قار و قور افتاده رو میده!

این بامی خیلی سر به سر این خواهر کوچیکش میزاره بهش میگه تو رو توی یه روز بارونی توی یه سبد آوردن گذاشتن دم خونه بچه ی ادم هم که نبودی بچه ی کروکودیل بودی سر از تخم در آوردی و ما بزرگت کردیم که اونم از زبون ماشالله کم نمیاره حداقل بامی رو حریفه بهش می گه میدونی تورو هم از کجا آوردن از دیونه خونه کنار بیمارستانی که قرار بود بدنیا بیای !!!

دیروز کیف یکی از بچه های اداره رو دزدیدن گفتش که واسش کمین گرفته بودن و از پشت سر با طمانینه کامل تیزبر و درآورده و بند کیف و برید و الفرار.... ولی دزد خاک بر سر به کاهدون زده گفت که چند روز بود گوشیمو به داداشم داده بودم توی کیفم هم سرجمع ۱۰۰۰ تومن هم پول پیدا نمیشد ما هم که سوژه دستمون اومده بود گفتیم که این بابا حتما خواستگارت بوده شانس اوردی اسید تو صورتت نپاشیده اومده اینجوری بترسونتت که رییس اومد داخل و گفت به به خبریه طرف کیه؟ چیه ؟دکتره؟! که اونم گفت نه بابا چه خبری؟ دکترم کجا بود ؟من منشی دکتر هم گیرم نمیاد!

=میدونی چشم دیدنتو ندارم؟!

=۲روز دیگه تولد بامی جونه ولی نمی دونم چی باید واسش بخرم هم اکنون نیازمند همفکری شما دوستای عزیز هستیم !!

                امشب دل من مونس و همدم نداره واسه ی این همه درد حتی یه مرهم نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:36  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

این روزها ماه رمضون توی شهر ما واقعا صبر ایوب میخواد که وقتی از صبح که هنوز آفتاب نزده پاتو از خونه میزاری بیرون با یه شرجی گرمی روبرو میشی که دوست داری به تموم عالم و بد و بیراه بگی وقتی مسافتی رو هم طی می کنی مثه اینه که بارون زده با این تفاوت که رطوبت فقط لباستو خیس می کنه ولی از باران که رحمت خداوندی است خبری نیست تازه وقتی کسی و می بینی داره آب یخ تگری می خوره بیشتر حسرت می خوری که اگه من روزه نگیرم میرم تو جهنم پس اینجا که خودش یه جهنمه دیگه کجا  قراره برم!! جدا اگه اونوریا این موقع بیان اینجا رسما فوت می کنن مردید بیاید اینجا روزه بگیرید !! نمی تونی نگیر رسما ۱ ساعت مونده به اذان قاطی می کنم

همون پسل خاله ی  خوشملم داشت با سلبه حرف میزد و هی آره یا نه می کرد گفتم چی میگه: گفتش که مامان سلبه می خواد بره مکه میگه میای ببرمت باهام؟! میگه بهش گفتم که نه الان می خوام بخوابم !! یه دوست دختر هم به دوستاش اضافه شده که اسمش عسل ِ پشت تلفن بهش میگه یه بوس بهم می دی تا آرامش بگیرم؟!

یه دوستی داشتیم گفت که یه بار وقتی توی خیابون داشتیم با نامزدم راه می رفتیم یک پسر جوان بسیار خوشتیپ از کنار ما گذشت ما به نامزدمان گفتیم:چه عطر خوشبویی زده بود تا میزان غیرتش را بیابیم و او گفت:آره خیلی خوشبو هستش!!!!

* عکس کاملا بی ربط

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:32  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

مسافرت رفتنمون مصادف شده بود با چند تا کار که یکیش عروسی دختر عمه بود و یکی دیگشم نمیگم! توی عروسی حسابشو بکنید کسی که باهاش قهری و باهات قهره نیومده سلام باهات کنه از اون وسط انگشتشو اشاره میده سمتت میگه بیا برقص ! منم یه اییییییش  واسش کردم و جوابشو رد کردم !! دختر عمه یه ریز رقصید دیگه آخراش داماد زده بود به سیم آخر یکی از رفیقاش بلندش کرد و رو کولش گذاشته بود دورش میداد....استغفرالله دیونه شده بود!!!
تو بروجرد تو دستشویی یه پیرزنه آموزش نماز واسه یه دختری گذاشته بود  در حالی که خودشو انداخته رو دستشویی و همه لباسش خیس شده بود دیگه داشت حموم میکرد میگفت:من ۸ سالم که بود نماز می خوندم نه برق بود نه کولر بود هیچی نبود !!

تو اراک خونه ویلایی گرفتیم و مثه ندید بدیدا پریدیم تو هی گفتیم چقدر بزرگه کارگرای ساختمونی دیگه بهمون می خندیدن که بابام گفت دهاتی باز در نیارید !! روی تخت هم انقدر بالا پایین کردم که تخته ی زیرش در رفت گفتم صداشو در نیارید که اگه بابا بفهمه پوستم کندس! که آخرم ماه پشت ابر نموند لو رفتم فیلمو که داشتیم میدیدیم این صحنه بود گفت چی چی شکست؟چی و من نباید بفهمم؟!

یه جایی بود به اسم چُپُقلی جاده خاکی بود هرچی میرفتیم نمیرسیدیم تا رسیدیم به نوک کوه هوای عالی داشت یه آب معدنی هم داشت که خواص زیادی داشت از قبیل:ادرار آور , واسه دفع سنگ کلیه و ..مردم از همه جا میومدن که از آبش ببرن...که بماند آبش پدرمونو در آورد از بس..جنگلبانش کتریشو نشون داد گفت 16 ساله دارم ازش استفاده می کنم دریغ از یکم  جرم که کتری گرفته باشه اونوقت آب شهر ما

بیت آقای قبلی تو خمین رفتیم چادر زدم سرم بدون جوراب چه تضاد قشنگی !!تو یکی از اتاقاش عکس دسته جمعی گرفتیم ولی آقا اصلا مهمون نوازی نکرد نه آبی نه چایی هیچی جلومون نزاشت

وقتی رسیدیم محلات نمایشگاه گل برگزار شده بود توی راه پر از گلخونه بود بابا گفت تو هم باید از اینا درست کنی! گفتم: بابا مگه من پرورش گل خوندم؟گفت هرچی بهت بگیم میگی مگه من این و خوندم این جو و عدس چی بود که تو ۴ سال خوندیش؟!

توی قم هر جا رسیدیم گفتیم الان مجید شر رو می بینم یه چن تا میدون و حفظ کردیم گفتیم ازش بپرسیم خونشون کدوم راهه؟!مجید چطور از این آب شور استفاده می کنید؟!

 توی آستانه دم یه نانوا ایستاده بودیم که از قضا جنگ سختی بین من و گلی شروع شد !! مامان هی میگفت:هیس الان بابا میاد واستون !که دیدم بابا یه نگاه غضبناکی بهمون کرد و خودمون فهمیدیم چه گندی بالا آوردیم که بابا اومد گفت:چتونه شاطر هم داره نگاتون می کنه گفتم:ما مثه ستاره سهیل می مونیم که ۱۰۰۰ سالی یه بار از اینجا رد میشیم گور باباش نگاه کنه دیگه نمی بینتمون که!!

همین دیگه برگشتیم !!ولی واقعا هوای اونجا کجا هوای این خراب شده کجا !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 16:54  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  |