تبليغاتX
ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

.:.*.:. توی دانشگاه بحث ازدواج دانشجویی داغ ِداغ ِ!! هر کی می خواد هر طور شده یه طورایی خودشو آویزون یکی کنه که بتونه  یه سکه  و  خیلی چیزای دیگه بگیره !! خیلی ِ ها!

داداشی: میگم قضیه این جشن ازدواج دانشجوویی چیه که  چپ و راست توی دانشگاهتبلیغش و  می کنن؟!؟!

من: دانشجوهایی که شرایطش رو داشته باشن میرن ثبت نام می کنن و سر کیسه شون میکنن و خودشون باز جشن میگیرن!!

داداشی:چی  میگیــــــــــــــــــی؟!؟!من فکر کردم دختر ، پسرا رو  به هم معرفی می کنن میخواستم برم اسم بنویسم واسم پیدا کنن!!

 

.:.*.: فِک کن یکی از دانشجوهای شیطون که با یه کلمه که میگه کلاس میره رو هوا، هیچ وقتَم جزوه نمی نویسه فقط دستش زیر چونه اش میزاره و  پارازیت میندازه! استادم ببینه که این خیلی  بیکاره بهش بگه پاشو  به جایی اینکه حرف زیادی بزنی یه لیوان آب واسم بیار!طرف رفت آب و آورد و اُوستا هم تا ته سر کشید!! گذشت تا هفته ی بعد،اوستا گفت نمی تونم زیاد درس بدم سرمای بدی خوردم پاشو باز  واسم آب بیار !!

باز آورد و بهش گفت:هفته ی پیش نمی دونم توی آب چی ریخته بودی که گلودرد گرفتم! با این لیوان آنفلونزای شدید حتما میگیرم!!دانشجو هم نزاشت نبرداشت گفت:اوستا هفته دیگه نمیاید چون دیگه مــرحــوم شدیـــد!!!

.:.*.:۲ تا از دانشجوها فکر کن توی  دانشگاه کت و شلوار  بپوشن و کروات هم بزنن و توی محوطه هم رژه برن!هر کی این دو تا رو میدید  زِرتی میزد  زیر خنده!فقط دوتا عروس کم داشتن که همراهیشون کنه و ما هم کِل بزنیم واسشون!!حراست هم نامردی نکرد کرواتشون و باز کرد  و توی سطل آشغال انداخت!!

خــــــــدا جون مرسی واسه استجابت  دعـا!!

*عجب آلبالوهای قرمزی َن!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:19  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

فکر کن !!

سالگرد ازدواجی دعوت شی که عروسی ش دعوتت نکرده!!تازه به زور هم بخواد بکشونتت تو جشن! زنگ پشت زنگ که پاشو بیا! اگر نیای ناراحت میشم منم از این طرف کلی تبصره پشت تبصره که نمیشه بیام هی بهونه می آوردم باز می رسیدم سر خونه ی اول!! ولی دیدم مثکه جشن منو کم داره گفتم باشه با سرعت نور پریدم همه کارایی که باید واسه ی یه جشن انجام داد توی ۲۰ دقیقه انجام دادم اصلا باورم نمیشد خودم !!

 زود آماده شدنم به این دلیل بود: مامااااااان، لباسمو بیاررررررر!!گلیییی ، مانتوم و بیار!!مامااااان ، کیفم چی شد ؟! گلیییییییی ، لوازمات ملزوماتمو آماده کردی؟!

همه اینها با چشم غره و زیرلب یه چیزی گفتن بهم بود ولی اصلا اصلا اصلا به رو خودم نیاوردم!! دست خالی هم که نمیشد برم گفتم: مامان بدو تو این کُمدات و این خِنزر پِـنزرات بگرد یه چیزی پیدا کن که هم قیمتش زیاد نباشه و هم تو چشم بیاد!!(کیف می کنی ارزش گذاشتن رو؟) زودی پریدم از گلفروشی ۲ شاخه گل محمدی که خیلی قشنگ با خز و اکلیل تزئین شده بود و کاغذای رنگی دورش بود با قیمت خیلی نازل خریدم به خودم غبطه می خوردم!! به محض ورود با استقبال جمیعی روبرو شدم با همون کفشا رفتم داخل البته اجازه گرفتم گفتم بیام با همین کفشا داخل؟! اونا هم تو رودرواسی شُتری گیر کردن و گفتن آره بابا بیا!!نمیزاشتن هم من همینجوری می رفتم !مگه لباس مجلسی بدون کفش میشه ! ولی دیدم همه صندل رو فرش پوشیدن وجدانم داشت دگرگون می شد  که سرکوبش کردم ولی فکر کنم فحشا رو بعدا خورده باشم!!

از عروسی بیشتر خرج کرده بود فقط واسه نهایتا ۱۰ تا مهمون!توی پول غوطه ورن و اون وقت بعضیا ندارن یه عروسی ساده بگیرن برن سر ِ خونه زندگیشون! هرچی جلوم میزاشت میلم نمی کشید که بخورم وقتی هم می خوردم بشقاب جلوم هی برمیگشت و می ریخت رو قالی چند بار اینطور شد دیگه داشتم خودمو دست و پا چلفتی قلمداد می کردم که بازم  زیر بار نرفتم !!

با اعمال شاقه به رقص دعوت می شدم ولی من زیر بار نمی رفتم و می گفتم :حاج خانومی گفتن واه واه واه!!

دوستان وسط به هر صورت خودشون رو نمایان کردند و با هر آهنگی مخصوص اون آهنگ خودشون مثه مِنار جُنبون می لرزوندن! موقع رفتن دیدم چن نفر توی چادر و مقنعه رفتن و یه دماغ بیشتر معلوم نیست گفتم :نگا ای دل غافل اینا همونا بودن که مثه مِنار جُنبان خودشون و تکون می دادن!! هی روزگار!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:16  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

فکر کن! توی صف نماز که میگن باید همه کنار هم بایستن تا نماد اتحاد باشه تا بین مسلمونا تفرقه نیافته  تو بیای به اون خانومه بگی که : خانوم جان اگر میشه بیا یکم این ور تر واسا که هم ثوابش بیشتر ِ و هم درستش اینه که همه توی یه صف باشن!

خانومه بگه: نه خانوم ببین اگر به اندازه ی یک گوسفند فاصله باشه هیچ اشکالی نداره و هیچ اتفاقی هم نمی افته ؟ شما چه فکری می کنید؟!!

بعدش می تونی باز فکر کنی که به یارو بگی  بَه بَه زلفارو  آب و جارو کردی و توی صورتت پریشونشون کردی؟!!!! اونم هول بکنه و بگه  واااا چه کنـــیم دیـگه آدم بایـــد خوش پوش(!!!) باشه!!

فکر کن تو یه روزی که تازه هوا خوب شده این مردم بی جنبه ی شهر ما فوری سویشرت و پالتو رو در آوردن وتنشون کردن! یکی نیست بگه خ ُ بی جنبه تا ۲ روز پیش گرم و شرجی بود این چه مسخره بازی که در میاری ! این چیزی نیست فک کن هوا بارونی ه ! طرف پالتو پوشیده با کفش جلو باز تو که نمیدونی  چه  چی بپوشی خ ُ نپوش!!

یارو  داره از خودش تعریف می کنه میگه: من خودم دیگه ماشین و بر می دارم هرجا که بخوام میرم!!

میگم:خوب ِ خواستی بگو تا ازت تقدیر هم بکنن!!!

میگه: حیف که پارک دوبل و  دنده عقب و احتیاط  رو بلد نیستم!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:35  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

امروز بعد از شونصد سال کمدم رو که البته مشترک با گلی بود ریختم بیرون که تمیزش کنم البته الکی هم به  این فکر نیفتادم ها!توی تلویزیون داشت میگفت که امروزت باید با دیروزت فرق داشته باشه فکر کردم دیدم دیروز هیچ کاری نکردم هیچی هم که  این که  همیشه تو خونه میگم من مهمونم ولی خب خواستم ازوجود مبارک خودم راضی بشم پس دست به کار شدم! این بمب هایی  که تو 8 سال جنگ میزدن یکیش توی کمد ما افتاده بود !!توی این کمد از شیرمرغ تا جوونِ

خودتون بخواید پیدا میشه!! تازه یه چیزایی کشف میکردم که ماله 500 سال پیش بود از دست نوشته های من و بامی یا همون  چت کلاسهایی که توی کلاسهایی که عشقمون نمیکشید درس گوش بدیم  شروع میکردیم از سکینه خانوم تا اصغر آقا و.... میگفتیم می خوندم و  شروع میکردم به خندیدن !!یه کاریکاتورهایی هم کشف و ضبط کردم که با دیدن قیافه ها روده بر میشدم از خنده هرکی وفکر کنید ما کاریکاتورشو کشیدیم و توی موزه هنری گذاشتیم حتی شما دوست عزیز!!!

خلاصه دیدم هرچی مرتب میکنم هی این وسایل کم نمیشن هیچچچچ زیادم میشن! گفتم اینا چطور این تووو بودن که حالا جا نمیشن! یه سری از خرت و پرت ها رو انداختم!از خودم نَه ها هرچی از خودم بود برداشتم حتی جعبه ی چرخ خیاطی اسباب بازیم که به درد نمیخوره  از گلی هرچی دیدم به چشم نمیاد انداختم وای به حالم بیاد ببینه وسیله هاش نیست درگیری پیش میاد

من که دست نزدم ها؟!بره ببینه کجا گذاشتِتَشون!!!!

این پسرخاله جان حسابی بد عنق شده تا 1 دقیقه مامانش نباشه هی گریه میکنه و میگه:مامانم نیوومد!!!د ِحالا بیا براش قصه ی گل به صنوبر چه گفت رو بگو تا از وَنگ واسه ! تموم که شد میگه:

مامانممممممم نیومــد!خلاصه دیگه میخوام مِهرشو از توی دلم بیرووون کنم و دیگه دوستش نداشته باشممم دیگه اونی که من می خواستــم نیست!

بعدشم این آقای دهنــوی رو که دیدین؟!خیلی خوب در مورد خواستگاری حرف میزنه و راهنمایی می کنه! میگه:اگر یه قطره شراب توی یه چاهی بریزی و پرش کنی خاک بازممم اون چاه نجس ـ!!یکی اس ام اس زده بود بهـش که:

 یه خواستگــاری دارم که هم اخلاق داره و هم پســره خوبی ه!!ولی اهل نماز و روزه نیست!ایشون گفتنـد:

نَه نَه قبول نکنیــداگر اهل نماز نیستند!در همین راستا داداشی فرمودند که شما هم مسیج بزنید که اگر نماز و روزه می خوانند ولی اهل همه چیز هستند شما چه دستــــوری  میــدهیــد؟!

حاجی نوشت ها:

به  من  اینجا هم می تونید سر بزنید!!

افرادی که توی مسابقه خاطرات کودکی شرکت کردن:

رویای زندگی  و دامن صورتی گلابتون  ....

من  خانومی و  تی تاپ  و شیرین رو فعلا به بازی دعوت میکنم!

نفـرین نامـه:

الهی که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر نبینـید،خدایـــــــا به خودت می سپارمشــــــون

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:59  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

هر وقت اسم دوران بچگی بیاد من و خاطراتم شروع به تجدید می کنیم و همه ی اونها جلوی چشمم رژه میرن و هزاران بار بیشتر شیفته ی اون روزا  میشم!!هیچ وقت یادم نمیره که اون موقع ها مامان واسه خوابوندنمون باید به یه راهی متوسل میشد تا شاید از شر شیطنتهای ما راحت بشه و ما رو بخوابونه ما هم مجبور بودیم اطاعت کنیم و خودمون و به خواب بزنیم تا چشمهای مامان گرم میشد حمله می کردیم توی حیاط و شروع می کردیم به چیدن سنگها که ۷ سنگ بازی کنیم توی اوج گرما توپ و به سنگها میزدیم و هرکی می سوخت باید کل حیاط و دور میزدیم تا بتونیم با توپ بزنیمش!! دوچرخه سواری که هیچ وقت یادم نمیره خیلی هِرتَکی یاد گرفتم اون موقع ۶ سالم بود و با دوچرخه ای که مال ِ داداش بزرگه بود یاد گرفتم که الکی رکاب زدم و دیدم بــله حرکت کرد من رکاب می زدم و این داداش بود که به دنبال من می دوید تا مَنی که فکر می کرد ناشی هستم و بگیره !!

بازی رابط که دخترا و پسرا توی کوچه جمع می شدیم اون موقع یه روسری به زور تازه سرمون کرده بودیم و جیغ و داد ما توی کوچه بلند بود به خاطر جِر زنی های پسرا که همیشه می خواستن برنده خودشون باشن!!واسه کایت بازی که همیشه دنبال یه ورق روزنامه و آرد و حصیر بودیم که حصیر رو از آفتاب گیری که جلوی پنجره اتاق بود بر می داشتیم دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود ما همه حصیرهاش و کَنده بودیم  !آرد رو هم واسه خمیر درست کردن که بتونیم از اون و به جای چسب ازش استفاده کنیم!!

دوچرخه سواری که عاشقش بودم و پسرخاله ها ازم میدزدینش و من در پی اونا می دَویدم و اونا سریع تر رکاب میزدن و توی کوچه صدای من بود که می پیچید که دوچرخه مو بدید!!!یه بار که داداشی دوچرخه مو برده بود و من در طلب دوچرخه م بودم عقب عقب اومد با سرعت افتاد توی آشغالا و هیچی از دوچرخه م باقی نموند!! بلوز و شلوارای دخترونه که همیشه سِت می کردم و می پوشیـــدم یادم نمیاد که دامـــن پوشیده باشم !!عروسک هم زیاد نداشتم یکی داشتم که یادگاری بود و گلی که بزرگ شد از بالا انداختش و شکوندش !! بازی ما بیشتر توی کوچه بود خاله بازی دم ِ خونه ، مغازه بازی،آخ یادش به خیر با شُکوه ودوقلوها بازی می کردیم و من مغاره دار بودم و می گفتم مغازه بازه مغازه بازه!!! اونا هم با پولای الکی میومدن و از من خرید می کردن و تا قبل از نهار هر کی میرفت پی کار خودش!

وقتی راهنمایی رسیدیم دیگه همه چی کمرنگ تر شد هرکی سرش به کار خودش گرم شد طوری که دیگه یادمون رفت یه زمانی همبازی بودیم طوری که دیگه هم و ببینیم سلام  هم نکنیم!!!

بازی های ما اجتماعی بود و نسل الان همش توی خونه و پای کامپیوترن و  سی دی میزارن بازی های خشانت بار انجام میدن!!

هیچی بچه گی ما نمیشه!!

مسابقه بهترین دوران کودکی:

بچه ها شما از خاطرات بچگی تون پست بزنید و  بهترین خاطره  رو به عنوان برنده معرفی می کنیم!!

پ.ن:انتخاب برترین  وبلاگها یادتون نره

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:15  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

بامی نوشت:

سر کلاس نشستیم ژاله داره به اندازه ی یه دفتر ۴۰ برگ امضا تمرین می کنه !گفتم داری چکار می کنی؟! میگه: دارم واسه سند ازدواج  تمرین  میکنم! بهش گفتم: حالا که فقط توی جلسه صحبت هستی حالا کو تا عقد و ازدواج ، این همه مسائل مهمتر هست چرا فقط به امضا اهمیت می دی؟!!

میگه:حالا این نشد اشکال نداره میتونی تغییرش بدی ولی امضا رو نمی تونی تغییر بدی!!!

 

ژاله نوشت:

آهای نامرد چی داری می گی تا نبودم خوب همه چی بلغور کردی می خوای منم از خاطرات شخصیت با..... بگم؟!!حیف که نمیزاره اصلا مگه بامی رو دیگه میشه دید؟!من و فراموش کرده  همش با......!!

اصلا من سوتی هم ندادم هااااااااااااااااااا!!!! 

 بهش میگم :نامردا لا اقل وایسید سه تایی بریم ماشینتون که جا داره میگه:نـــه نـــه!! مسیرمون به تو نمی خوره !!تازشممممممم ماشینمون سنگین میشه!

نمی برید که نَبَرید منم ....!!!!

نی نی بانو ورودت رو به ۱۸ سالگی هزاران بار تبریک میگم.

می تونید توی انتخاب برترین وبلاگ گوشه چشمی هم به من داشته باشید حالا رودرواسی نکنیدا

نفرین نامه:

 از زندگی ت خیر نبینی  که هی تو زندگی من سرک میکشی !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:42  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  |