تبليغاتX
ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

امروز به میمنت ورود رییس ج+م+ه+و+ر بزرگ ا+ح+م+د+ی+ن+ژ+ا+د  شهر با مشکل ترافیک سنگین و کمبود تاکسی مواجه شد یعنی یه شهر و امروز کامل بهم ریخته بود !

این آقا خیلی ذوقیده بودن که صداشم توی بلندگوهای دانشگاه گذاشته بودن و به صورت زنده داشت پخش میشد که گفت: در طی مسیر که می آمدیم یکی از بچه های مدرسه ای خطابمان کردن"محمود ا+ه+و+ا+ز+ی" و ما کلی کیفور شدیم !!بابا مسخرت کرده بچه!!!

توی کلاس هم که همه دیر می رسیدن استاد به بچه ها میگفت چرا دیر اومدید؟! یکی از پسرا گفت: استاد چون یوزارسیف اومده!

یه چیز دیگه ای هم کشف به عمل اومد این بود که گفتم بابا می دونی چرا تهران همیشه ترافیکه ؟!چون این آقا  هر روز  اونجاس ، باید یه بیابونی جایی بره که جایی شلوغ نشه!! الان داره تنم می لرزه دارم اینا رو میگم جان من اینجا رو فیلتر نکنید  بزارید یه چند روز نبودم مردم استفاده کنن!!

           

آقا من هر روزی رو که با ، بامی سپری می کنم اون روز حسابی سرحالم اگه یه روزی با نامزدم هم برم بیرون انقدر بهم خوش نمیگذره( وجدانم داره قلقکم میده میگه: آره؟! میگم :آره جون ـ تو ) بس که این دختر شاد_ رو هم بزارنمون میشیم بمب خنده!!

توی دانشگاه ایستادیم داریم میگیم و می خندیم چند تا ژیگول  از کنارمون رد شدن یکیشون گفت : خیلی سرده بامی با خنده ی موذیانه بهش گفت: خیلــــــــــــــــــی ! اونا:!!!            

هفته ی پژوهش هم که دانشگاهها برگزار کردن و دانشگاه ما که همیشه همون غرفه های تکراری و داره فقط یه چیزی اضافه شده بود که بچه های مکانیک هلیکوپتر درست کرده بودن می خواستن پروازش بدن که ملت جمع شده بودن همه کف و سوت از راه دور  کنترلش می کردن اوج که میگرفت همه دست میزدن تا این که سقووووووووووووووووووووط کرد و ملت همه  اینجووووری شدن!!

توی مینی بوسای دانشگاه از این دخترای جلف و اینا بساط خنده های وحشتناکی راه انداخته بودن داشتن می خندیدن که پسری با اینجوری ()بهشون گفت : زهرمااااااااااااااااااااااااااااار !!دخترا اینجوری () تو دلت !پسره اینجوری () : تو سرت !!

مشاعره فحش گذاشته بودن بس که شخصیت با وقاری دارن این قشر دانشجوی ما که آخر سر هم دخترا و پسرا  اینجوور بودن ! منم که اینجوری بعد انقدر اعصابم بهم ریخت تا بلند شدم سرم محکم خورد به سقف مینی بووووووووس!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:9  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

 

*به کامنت ها جواب داده شد!!

بازم مثه اون روزا بهتـرین روزی که می تونستـم تجربه کنم با، بــامی واسم رقـم خورد و بازم شـور  و شوق دیدن همدیگــه به وجدمـــون آورد!!بازم خنده های از ته دل ،خبــرای ریز و درشت که با مسیج نمیـشه به هم بگیـم گفتیم و گفتیم تا خبرامــون ته کشیــد !واقعا با هم بودن بهمون انرژی + میــــده!

موقعــی که منتظر بودم تا دوســـت جون بیاد یه دختــر چادری موبایل بدست هی جلوم قدم میزد و با موبایلــش ور میرفت گفتــم خدا ما رو استغفار کند بگو آمیــــــــــــــــن!! ولی این یارو انگار حال مســـاعدی نداره همچین تو بحــرش رفته بودم که یه پســره ی چــِندش از کنارش رد شــد و با خنده خبیثی هی متلک میزد بهش دختره سرش تو موبایل بود ولی پسره ول کن نبود هی باهاش حرف میزد رفت توی کوچه بازم به دختره اشاره میداد طول نکشیــد دیدم هِلک هِلک دختره رفت توی کوچه پیش پسره و این چنین شــد که قصه ی عشق خیابانی آغاز شد و دیگه انقدر محو فضولی بودم که بامی اومد گفت کجا سیر می کنی !!!عجب دوره ای شده خیلی زود خودتون و می فروشید خیلی زود!

دیروز تولد داداشــی مهربونم بود که عکسهای پارسال  و پریسال و .. مرور می کردیم چشممون افتاد به یه عکسی که پارسال گرفته بودیم  واسه این که فضای تولد شاد و خاطره سازی داشته باشیم   یه سر مانکنُ دادیم بهش گفتیم بگیر دستت فعلا با این عکس بگیر تا سال دیگه ایشالله خودش میاد جا این و پر می کنه ما داریم به این عکس می خندیم این میگه ژالـــــــه ببین جلوی موهام داره خالی میشه ها؟!!نشستم کنارش عکس امسال و گرفتیم گفتم داداشی من کار ندارم سال دیگه ما باید بیایم خونه ی خودت واست تولد بگیریم لبخندی زد  و مامان هم زیر لب دعایی کرد!مامان هم 

کادوی  دبشی بهش داد این کادوی تولده کادوی عروسی چی می تونه باشه خودتون نگاه کنید !این رگ حسادت داشت قلمبه میشد ولی سرکوبش کردم!!

برای خالی نبودن عریضه چند تاعکس ببینید!

حذفیده شد!!!

* نمردی انقدر اینجا رو خوندی؟! انقدر بخون تا بمیریچــِندش!

*هر چـه دیـــدم به  خاطـــر سپــــــــردم!!!

*اینجا هم می تونید به من سر بزنید!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 14:57  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

از ننه خدابیامرزیم یه صدا به جا مونده  که  در وصف حضرت علی خونده که "علی آمد علی امد خوش آمد" که طی این تکنولوژی پیشرفته از طریق بلوتوث به ما هم ارث رسیده !! طی این سرهم بندیا پسرخاله ی خوشملم  گوشیمو که ببینه هی بالا پایینش می کنه عکس میگیره آهنگ میزاره!شب که می خواستم بخوابم موبایلو گذاشتم ساعت ۷ زنگ بزنه !نزدیک صبح بود که صدای آلارم بلند شد که "علی آمد علی آمد خوش آمد" صدا داشت تصاعدی زیاد میشد که مثه جن زده ها من و گلی از خواب پرییییییییییییدیم !!

گلی  داد میزد یا ابوالفضلللللللل  داره صدا  ننه  میاد ژاله پاشو پاشو  ببین ما کجاییم انگار ننه اومده بالا سرمون اومده ما رو هم ببره !!همین جور که به تته پته افتاده بودیم دیدم              فسقلی دسته گل برامون آب داده!!

بابا اومده به مامان میگه:فلانی مادرش فوت شده فردا توی مسجد مراسم دارنمامان و بابا پامیشن میرن مسجد  مامان رو به طرف میگه: وای تسلیت میگم غم آخرتون باشه مادرتون زن خوبی بود!

دوست مامان :وای خانوم فلانی مامانم که نبود مادرشوهرم بود که پارسال فوت کرده بود امروز سالگردشه!!مامانم نگاه اونور نشسته!

این مزاحمتهای گوشی من  تمومی ندارن اون طرف بود که زنگ زد مریم و می خواست بعد از چند وقت هی یادش میاد مریمی داشته زنگ میزنه حالشو بپرسه !!گوشیم زنگ میخوره گوشی رو میدم داداشی،الو میگه: قطع میکنه !دوباره زنگ میزنه:میگه: میتونم با عشقم حرف بزنم؟!

داداشی:ننه ت کنارت نشسته برو  باش حرف بزن  !!!

 

*امسال کی عمره دانشجویی میره؟!

**می تونید اینجا هم به من سر بزنید!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:2  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

*من الان یک آدم خودکفا هستم که  توی سختت ترین کار ممکن که واسم کوهی شده بود به موفقیت رسیدمتشویقم کنید.

ترم پیش واسه ی همین پروژه که مصیبت عُظما واسمون شده بود  این تبلیغات پشت  صندلی توجهمون رو جلب کرد و ما هم پاشدیم ۱۵ تومن بی زبون وتقدیم اون آقا  کردیم تا واسمون پروژه رو انجام بده البته من اون زمان در مکه به سر می بردم و خواهی نخواهی نمی تونستم انجام بدماستادم  نامردی کرد و اومدم مچ همه ی اونایی که داده  بودن بیرون انجام بدن رو گرفت.

این طرفی که این کار و انجام میداد از  ترم بالایی ها بوده و استاد هم واسه ترم اون به این طرف یه سری پارامتر ها رو حذف کرده بود که این بابا نمی دونست و انجامشون میداده که استادم میگه فکر کردید همتون از دم بیفتین که دیگه کارتون و خودتون انجام بدید!!۱۵ تومن از دست رفت  با همین پولای بی زبون ما رفت زن گرفت !

با   کمک این و اون تونستم حلش کنم هی به خودم می بالیدم تا رسید به کشیدن یه گراف که باید با Excel می کشیدم هرچی بالا پایینش کردم نتونستم ! رفتم مرکز شهر گفتم این خدمات کامپیوتریا واسم انجام بدن دیدم که نه اینا هر و از  بر تشخیص نمیدن!یکیشون که یعنی یکم حالیش بود هی از خودم  می پرسید چکارش کنم این چیه و اون چیه!!منم نامردی نکردم از زیر دستش کشیدمش و گفتم اگه بلد بودم که خودم انجام میدادم!!یارو چپ چپ نگام میکرد و اومدم بیرون!

کار سختی نبود این دوگوله رو به کارانداختم و بلـــــــــــــــــه درست شد و تونستم تمومش کنم و منت کسی رو هم نکشم .

*سر کلاس یه  دختر چااااااااااااق کنارمون نشسته ٫ به دوستم میگه : فلان صفحه رونشونم بده حالا هی داره واسش ورق میزنه که این چااااااااق کتاب و از دستش کشید و بهش میگه هی من میگم کتاب و ببینم تو هی ورق میزنی و نشونم میدی و ما   که حیرون مونده بودیم از کار این چاااق ! طفلی لابد ویتامینش کم شده بود پاچه گیری میکرده!!

نتیجه ی اخلاقی:

خواستن توانستن است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:48  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  |