تبليغاتX
ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

                     

به جان ـ اونایی که نمی تونم هفت چـِرتـِشون رو ببینم(مفهمومه؟!) دیگه من اگر این ترم تموم کردم که هیچ اگر نه که خدا زبون اونا رو لال کنه ترک تحصیل می کنم و با تحصیل خداحافظی می کنم!

صبح که  اومدم برم امتحان بدم  نگاه کارتم کردم که ببینم چه کلاسیَ م ! نوشته بود ۶۱۲ حالا این ۲ کمرنگ شده بود مونده بودم این ۶۱۲ س یا ۶۱۳قربون خدا برم چشمم که نمی بینه ننه عینکو گذاشتم سر چشام  هی این چشم و تنگ می کنم  گشاد می کنم که شاید تشخیص بدم با تردید  میرم همون ۶۱۲ می شینم صورت جلسه که رسید دستم دیدم که اسمم نیست به مراقب اطلاع دادم اونم رفت با برج مراقبت تماس گرفت و کارت منو گرفتن وارسی کردن!  برج مراقبت بهم میگه:پاشو بیا ببینم حالا ملت دارن امتحان میدنا!میگه:این کارت و خودت با مداد دست کاری نکردی؟! این دندونش معلوم نیست که ۲ یا ۳ هست!ااینجوری نگاش کردماینو که گفت : می خواستم قاطی کنم یه چیزی بهش بگم فقط مراعات ملت ُ کردم که توی ِ توی ِ امتحان رفته بودن!

آخه زنیکه واسه چی؟که چی؟! ربطش چی بود؟

با کوله بار علم و تحصیل منو بلند کرد پاشو بیا دنبالم ببینم کدوم کلاسی؟!که آخرم  معلوم نشد که گفت همون صورت جلسه رو پشتش امضا بزن!میگم : چه فرقی می کنه بابا بزار وقت داره میگذره !میگه: عزیزم غیبت می خوری !!آخ  قربون اون مدیرتت بانـــــــــــــــــــــــو!!

 تاسوعا نذر هر ساله مون شله زردهخاله (مامان پسرخاله ی کوشولوم) با حالت تعجب می گه: پ َ خدا خیرتون بده توی شله زدتون میخ میزارید؟!ما یه دفعه دهنمون موند باز گفتیم: مــــــــــــــــــــــــیخ؟! میگه: آره !داریم فکر می کنیم که این میخ چطور می تونه توی شله افتاده باشه ۱- تو گونی برنج بوده؟ ۲- تو شکراش بوده؟! ۳- از آسمون افتاده ! که خاله میزنه زیر خنده و میگه:

امیـــــــــرحسین داشته شله  می خورده همین جور که به خلال بادُما اشاره می کرده گفته:مامان چرا خاله داخل شله شون میـــــــــــخ گذاشته!!!

یه بار داداشی رو یه خواستگاری بردیم که زیاد راضی نبود گفتیم برادر من می خوای همین جلسه که طرف و دیدی باهاش حرف بزنی؟!گفتش که: میل ِ خودتون!گفتم خ ُ باشه اگر خواستی حرف بزنی ۲ تا سرفه کن اگرم نخواستی یه اِهـِم کن!طرف چایی آورد و ما هم الکی غرق در توصیفات و اوصاف بانو بودیم که داداش شروع کرد به چای خوردن که  اِهـِماش شروع شد بعد اون لحظه حواسم نبودکه برادرجانمان چن تا سرفه زدن ! فقط تا شنیــــــــــــــدم سقلمه ای زدم به مامان که ردیفش کن برن صحبت کنن!گذشت تا  اومدیم خونه فقط این و از زبون داداشی می شنیدم که می گفت: ای خدااااااا لعنتت کنه ای خدا لعنتت کنه! گوش نمیدی ببینی چطور سرفه میکنم؟

با ایرانسلم زنگ می زنم رو گوشی دوستم باهاش حرف میزنم..بعد که می بینتم میگه چرا خط دائمت رو خاموش می کنی باهات کار داشتم شماره ایرانسلت ُ نداشتم! من حیران هوش سرشارتم دوست من!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:48  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

یه دوستی داریم که خیلی قیافه ی مغرور و  خشــــــِــــــنی داره با هر کسی هم خیلی زود صمیمی نمیشه تا این که یکی از همکلاسیهاش اومد توی صورتش و بهش گفت: خوبی؟وقتی پسره رفت با عصبانیت گفت یعنی چی این به من میگه خوبی؟!تا این شد که دیدیم همین پسره از طرف یکی دیگه از دوستامون رابطش کرده بود که بیا خواهری در حقم  کن برو بهش بگو من ازش خوشم اومده  نمی تونم باهاش حرف بزنم خیلی خانوم حسینی خشِنن می ترسم بزنتم مگه کاراته بازه؟!!شما بهش بگید.

از قضا خانوم حسینی هم کاراته باز تشریف دارن حالا نمیدونم از خشانتش فهمیده بود یا آمارشو گرفتهمچین که رابط  اومد حرفای پسره رو انتقال داد عصبانی شد

گفت یعنی چی من خشنــم؟!واسه چی این حرفا رو میزنه چرا خودش نمیاد جلو اگر مرد ِ.     

خلاصه پسر  ِ با رابط انقدر صمیمــی شده بود که به اسم کوچیک صداش میکرد

 و هر بار که میدیدش  ازش خواهش می کرد که قراری بزارن که باهاش حرف بزنه!

یه روز توی دانشگاه قرار گذاشتیم که قبل از کلاس پسر ِ بیاد و باهاش حرف بزنه خانوم حسینی گفت که تو بایست پیشم هر وقت اومد گفتم بری بروگفتم:زشته من از  حالا میرم !شروع کرد تهدید کردن که من خشنم؟ آره؟من بزور لبخند میزنم ؟!حالا که اینجوره تا اومد بهش میگم: پـــــــــــــــــِــــــــــــــــــــــــــخ !!

    

پسره اومد یه گوشه ایستاد ،رابط به دوستم گفت بیا دیگه گفت:نکنه انتظار داره من برم پیشش اصلا نمیام!باز کیفشو برداشت که بره کشوندیمش سمت در!

پسره اومد خیس عرق دیگه رفت که صحبت کننمن و رابط هم غش غش داشتیم می خندیدیم به اینا!دیدم بعد از یه مدت کوتاهی خانوم حسینی، رابط و صدا کرد که مینا تو هم بیا!وقتی صحبتشون تموم شد پرسیدم پس چرا دیگه مینا رو صدا زدی؟!

میگه:حرف خ ُ نمی زد هی می گفت هولم نکنید نمی تونم حرف بزنم نخندید بزارید الان میگم، نفسش بالا نمیومد منم دست به سینه ایستادم و گفتم باشه نمی خندم اخم می کنم خوبه اینجوری؟!

که بهش گفتم می خوای مینا رو صدا کنم بیاد کمکت ؟!که از خدا خواسته گفته:آره میگه گفتمش تو چرا هر جا میشینی میگی خانوم حسینی خشن ِ؟!میگه من کی گفتم ؟!میگه به مینا گفتی؟!گفته: مینااااااااااااااا من کی گفتم؟!

بهش گفته من ۹۰٪ جوابم منفی ِ ، حالا باز فکرام و می کنم بهتون میگم!مینا بهش می گفته : بگو آره بگو آره می گه می خواستم خفش کنم!میگه بدون اینکه اصرار کنه گفته باشه انقدر حرص خوردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:42  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

*این روزا من و  اون انقدر با هم مـــَچ شدیم که هی من مزاحم اوقات شریفش میشم ولی اونم دست رد به سینه م نمی زنه همه حرفامو گوش می کنه !البته من به همین راحتی نیست که باهاش حرف میزنم شبا از خوابم میزنم انقدر حرف میزنم گاهی اوقات هم با گریه و بغض گاهی با خنده هم قاطیش میشه که دیگه حس می کنم یکی میگه بسه دیگه بلا به خوره تو جون دشمنات سرش و  بردی!!

خلاصه من که در حد تیم ملی حتی از موقعی که یه مقدار احساس تنهایی کردم بیشتر وقتمو باهاش گذروندم ! یه شب تا صبح گریه کردم اونم پا به پام اومد تا من خسته شدم  !!

 قسمش دادم واسه یه کاری که انجام داده بودم واسه کسی و اون کس هم لیاقت نداشت فقط من اومده بودم اجرمو ضایع کرده بودم !!خواستم  که  ببخشتم و اگر بخشیدم دعاهامو استجاب کنه!!گفتم : خدا جون پس کی گفته هر کی تا چشمش بخوره به کعبه دعاش برآورده میشه؟کی بود که میگفت اگر زیر ناودون طلا نماز بخونی بی برو برگرد دعات استجاب میشه؟خیلی دلم پر بود زار زدم همه ی بالشتم خیس شده بود از اشکام!تو این حالت نمیدونم کی خوابم برد ولی خالی شده بودم!گذشت تا چند شب بعد خواب دیدم امام حسین انگار اومده به خوابم همه توی خواب بهم میگفتن خوش به حالت ، خوش به سعادتت!!که صبح واسه بامی تعریف کردم گفت دلت پاکه هر کسی از این خوابا ببینه دعاش برآورده میشه!باورتون نمیشه ظهر همون روز مشکل ترین کاری که فقط و فقط به دست خودش باز میشد و  منم به خودش سپرده بودمش استجاب شد!!متحیر مونده بودم هی به مامان اینا میگفتم من خواب دیدم من دعا کردم خدا منو بخشید!!مو به تنم سیخ شده بود و در جا سجده ی شکر به جا آوردم!!

چقدر آیه الکرسی بهم جواب داد و تاثیرش و دیدم و چند روز بعد هم یکی  دیگه از دعاهام مستجاب شد جوری که خودم گیج شده بود و  توی  قنوت نمازم  کلی با خدا حال می کردم!!

*دیروز به سبک انسانای اصل حجر که دیدیم گاز نیست و ما هم در نبود چایی سر به کوه و بیابون میزنیم  پاشیدیم اسنک ساز و روشن کردیم و قوری و گذاشتیم روی المنتش و چنان جوش اومد که کیفور شدیم!!تازه شیر هم داغ کردیم  باهاش!!کلی در نبود گاز با برق  حال کردیم!آخی لابد گاز و قطع کرده بودن و صادرش کنن به غزه!!!تابستونا برق نداریم زمستونا گاز!!

این است دولت در همه حال در صحنه!

*کاش بلاگفا هم مثله پرشین بلاگ واسه هر پستی پسورد میزاشت دیگه اون موقع واستون یه چیزایی می نوشتم که کلی هم بخندین و هم تو دلم تلنبار نشن و هم دماغ اونا!!بسوزه که نتونند ببینن من کجام و چه میکنم !!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:36  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

امروز  با کبکبه و دبدبه ما رو فارغ التحصیل کردن و به جمع دانشجوهای بیکار فرستادن تــشویـــقجشن فارغ التحصیلیمون بود که واسه این جشن از هر نفر مبلغ ۱۰ تومن گرفتن که آقا بیاید می خوایم فارغتون کنیم که بعدا نوه نتیجه هاتون بهتون گفتن ننه جون تو از تموم شدن مکتب خونت واسمون عکسی چیزی  نداری؟بگیم هی ننه چرا اون زمونا که جوون بودیم  رفتیم  واسمون جشن گرفتن کلی و کف و سوت هم واسمون زدن ولی تا اومدیم رو سن خودنمایی کنیم و عکس بندازیم از این یه ورایی ها که آویزون می کنن بهمون و شما امروزیا بهش میگید بـــَنــِر !! زدن توی کل و کاسمون!

خلاصه جونم براتون بگه رفتیم تو فاز ننه داری یه دفعه فکر  کردم انگار بچه هام دورم هستن دارم  واسشون از گذشته ها میگم!!من و بامی به صورت کاملا اکتیو از همون دم در شروع کردیم به پارازیت انداختن  اول که با نشون دادن کارت دعوت ،بنر و  سوگند نامه رو گرفتیم .بامی واسم بـــَنــِرمو  وصل کرد که از سوزنش هم توی پام بی نصیب نموندم !

مثه راننده تاکسی هایی که سر فلکه می ایستن داد میزنن  گذاشته بودن میگفتن فارغ التحصیلا وسط بشینن و همراها برن کنار !! ما هم که مگه حرف گوش میدیم ؟!نـــه دیگه مامان و هم آوردیم نشوندیم ور دلمون!! داشتیم از دیده ها پنهانش میکردیم که یه دختره که مثه چی پاچه میگرفت واکسن هاری هم نزده بود پاچمون و گرفت و  مامان و برد همون کنار نشوند!

           

خلاصه با خوندن قرآن برنامه شروع شد و بعد هم همه به احترام سرود جمهوری پاشدیم بقییه می خوندن و ما هم عکس می گرفتیم !!یه آقایی رو آوردن که دانشجو بود گفتن که آقاجون بیا با صدایی که داری و گل در چمنی که هست بقییه رو هم مستفیظ کن ! مجری خطاب به ماها گفت:این آقا هم دانشجو هست ها!!اگه گفتین چی می خونه؟!دخترا همه با صدای بلند گفتن : مـــامــــایی !!سالن رفت رو هوا! عرقی نبود از هر جای یارو نچکه!! یه نمایش مسخره هم اجرا کردن که یه یارو کوتوله هم آورده بودن  بهش میگفتن تیمور !!

یکم آهنگ جینگول مستون هم گذاشته بودن که باز مجری ه گفت یه چیزی کمه اینجا مادر پدرا واسه عرووسی ها بچه هاتون چکار می کنید ؟که باز ملت داد زدن می رقـــــــــــصیـــــــــــــــم!! مجری ه هم گفت وا خدا مرگم بده نـــــــــــــــــه کــِل می زنیم!!

مراسم سوگند نامه رو هم  اجرا شد گفتیم شما به ما کار  بدید ما ۴ بار این سوگند نامه رو می خونیم!

اساتید رو صداشون کردن و روی سن بردن و تک تک بچه ها رو  صدا کردن و لوح تقدیرم که قربونشون برم کیلویی میدادن اسم قشنگمونم روشون ننوشته بودن !! منم لوحمو  خیلی شیک  رفتم گرفتم!رشته ی ما هم که آخری تقریبا بود دم اذان بود که ارکس و بستن و تند تند اسمها رو  خوندن و موقع عکس گرفتن باز همون دختره ی ورپریده اومد دَکـِمون کرد و نزاشت زیاد فیض ببریم!! در عوض زودی اومدیم بیرون کلی عکس  گرفتیم !! حالا دیگه این ترم آخری امتحانا رو گفتیم دیگه نگیرند و پاسمون کنن به ما چه خودشون فارغمون کردن!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:42  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  |