تبليغاتX
ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

                          

وقتی شنیدم می خوایم بریم "آمــریــ کـ ا" ذوق زده شدم، تو خوابم نمی دیدم که بشه یه روز برم!! وقتی سوار هواپیما شدیم از مرز که رد شدیم کشف حجاب کردیم  یک کیف دستی داشتم که ۱۰۰ تومن از اندوخته هام داخلش بود نمی دونم واسه چی با داد و بیداد اومدن کیفمو ازم گرفتن !منم کل پرواز ُ گریه می کردم که بابا این پــول و بهم پس بدید کیف واسه خودتون، من میخوام برم اونجا خرید کنـــم!!

وقتی رسیدیم توی فرودگاه اونجا ، من هنوز داشتم بهونه ی کیفمو می گرفتم که داداشی با یه لبخند جالب اومد و گفت  : من یه سامسونت خریدم ۱۲۰ تومن ، ببـــینش!!

گفتم :کار واسه این کار زیاده برید کیف منو  پس بگیرید!! دیدم ۳ تا خانوم از این دامنای قرقری پوشیدن شبیه این کولی های خودمون بودن دستمو گرفتن بردن تو یه اتاق و گفتن این دامن ُ بپوش ، منی که تو عمرم  دامن نپوشیده بودم !! بعدم شروع کردن زیر دامن ُ بریدن !!هی می گفتم : دست از سرم بردارید چه می کنید!

میگفتن :miss بــِزااااااار خوشــــــــــــگِـــلــِت کـُنـِیــــــــــــم!!! هر چی داد و بیداد کردم فایده نداشت!!
دیدم یه چیزی محکم خورد تو صورتم و گفت: ژاله پاشو چقدر تو خواب چرت و پرت میگی سرمونو بردی!!

بعد دیدم گلی میگه: از خواب که بیدار شدم دیدم زیر پتو داری هی میگی: آمـــ ریــ کــ ا - آمـــ ریــ کــ ا !!

گفتم شاید امروز راهپیمایی باشه که داری تو خواب راهپیمایی می کنی!! کاکلی زنگ زد به گلی : گفتم بهش بگو من رفتم آمـــ ریــ کــ ا  !! کاکلی هم گفت: ژاله تو هم بی معرفت شدی حالا دیگه میری آمـــ ریــ کــ ا خداحافظی نمی کنی؟!

اینجا هم می تونیـد به من سر بزنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:17  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                                 

جمعه که می خواستیم بریم "بـ نـ در" از شب قبلش همه چیز و آماده کرده بودیم و از همسفریامـونم اوکی و  گرفته بودیم ! می موند یکی که همیشه سر بزنــگاه پیداش می شد که بفهمه ما داریم کجا میریم!!

این فضول خان در همه ی امور مهمی که ما می خوایم کسی نفهمه ، نمی دونم چه جور میشه انگار که بو می کشه مثه این جواهر خانوم سر و کله ش پیدا میشه!! بارها شده ما آماده ایم که بریم خواستگاری که زیـــــــــــــنگ در و  میزنه،  آیفون و هنوز بر نداشتیم میگیم: فضول خان ـ !!!

با ۱۰۰۰ ژانگولر بازی شیرینی و میزاریم  زیر چادر  میندازیم  توی ماشین !! حالا واسه این سفر کوتاه مدت هم گفتم:الان فضول خان پیداش میشه ، که یه دفعه گفت:زیـــــــــــــــــــــــــنگ !! مای گاد خودشه  !!

حالا ما هم داریم ناهار فردا رو آماده میکنیم!! میاد میگه :از حالا دارید ناهارتون و آماده میکنید !! ما :آرهشاید فردا وقت نکنیم درستش کنیم !!

دارید قورمه سبزی درست می کنید؟!! ما:نه چلو مرغ ـ !! ئه پس فردا ناهار اینجام ( که ما بگیم ای وای ما ناهار خونه نیستیم ولی ما به روی مبارک خودمون نیاوردیم) همسفری زنگ زد دارم باش حرف میزنم ، میگم نه چه مزاحمتی بفرمایید !! حالا من با ایما و اشاره میگم مامان بیا همسفری ه !! میگه: این وقت شب میخواد بیاد خونتون؟! من : نــــــه ، من گفتم میخواد بیاد؟!! بعد خودشو زد به خنگی که ببینه کی پشت خط بود !! این همین بود که اونو داره اینم داره ؟!! ( بچه هاشو گفت ) داداشی : نه فک نکنم !!!

حالا بعد از چن روز خماری اومد یه کـُلمن نو دید بهمون! میگه : وای اینو ببین، چقدر خوشگله، دو تا شیر داره ، خوشرنگ ـ ، چقدر خریدیدش ، از کجا خریدیش ؟!! کم مونده بود کـُلمن و شــ یـــ ا فــــــــــــ کنه !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:22  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                                      

یه وقتایی یه حس خوبی به آدم دست میده ، یه حس شـادی ، یه حــس غــرور !!!دنبال این میگردی که ببینی از کجا نشات میگیره !! منشاشـم  هم پیدا می کنی ، ولی این حس خوب همیشه پایدار نیست و یــهویی "بـــــــومــب "  می خـوری زمین !! و می بیــنی چــیزی جز ســــراب نبوده !!


خدایا بــا غــرور من بازی نکن، به خدا گنـاه دارم!!

پ.ن:  اینجا هم می تونید به من سر بزنید!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 21:58  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                                 

دارم به نیـمه خالی لیـوان نگاه می کنـم انقـدر خیره میشـم که حواسـم پرت میشـه که تنگ بلـور دستمـه و حـالا دیـگه لیوان انقـدر پر شـده که از آب لبـریز شـده!!!

یاد صبـر آدما می اُفتـم که وقتـی سر اومد دیگـه هیشـکی جـلودارشون نیســت !!!


مامانـم همیشـه میگه: صبــر کوچیــک خدا ۳۰ سال ـ !!!

~پ.ن~ میـخوام فعلا کوتـاه بنویـسم !!

اینجا هم می تونید به من سر بزنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 19:28  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                           

ای شمایی که در تعطیلات به سر می برید بهتون خوش میگذره؟!! خوش میگذره؟!! تریپ ابی برداشتم برای ما که تعطیلات دیگه داره کسل کننده میشه!!

 چقدر این سریالا رو ببینم و باز فردا تکراراشونو ببینیم!! حالا بگو یه چن جا هم عید دیدنی رفتی و یه چن نفرم عید دیدنی اومدن خونه ت !!  ما که هر روز و هر شب برنامه می ریزیم که یه جایی سفر بریم  باز پشیمون میشیم !از خونه بیرون زدن تو این روزا مساوی میشه با لخت کردن خونه !!

 همه هم با هم بهمون خوش می گذره و کسی راضی نمیشه بمونه خونه تا بقییه برن این کله شون باد بخوره! خاله ی بیچاره َم روز اول عید ۲ ساعت میرن بیرون میان نامردا زندگیشونو بار زده بودن !!

من خوشم نمیاد کسی پای سیستممون بشینه جزء خودمون چون دیگه می دونید شخصیه ،پسر عمو رفته پشت سیستم نشسته به داداشی میگم پاشو برو ببین چه میکنه!!

داداشی هم همچین چسوندش به زمین چشمش به تی وی  سریالا رو دنبال می کنه که اصلا هوش نیست ، هی پشت گوش می نداخت تا بالاخره راضیش کردم بره!! خواستم  سه شو بگیرم بلند گفتم: داداشی اومدی یه لیوان اب م  بیار!!

وقتی اومد بهش میگم پس کو آب؟!! میگه:واقعی که نگفتی!!

تو این تعطیلات یه مقداری با دوستان چتیدیم و بسی خرسند شدیم!دوستم تعریف میکرد یادمه واسه کنسرت رضا صادقی که تو ا هـ و ا ز بود سوار تاکسی شدم رانندهه عـ ر ب بود ،بلیطمم دستم بود !!گفت : این چیه؟!گفتمش چیه!!

 ۱ ساعت بهم می خندید ،میگفت: ۵ هزار دادی واسه یه کاغذ؟!خ ُ از بالا دیوار برو !! یه زن و مرد عـ ر ب دیگه هم تو تاکسی بودن اونا هم حرفشو تصدیق می کردن!!

( با لهجه عـ ربـ ی بخونید)

اینجا هم می تونید به من سر بزنید!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19:29  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  |