تبليغاتX
ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

                                     

این قضیه ی پیدا کردن یه دختر مناسب توی خونه ی ما شده یه برنامه ی روتین  که از خواب که پا شدیم تلفن و برداریم و از این و اون آمار بگیریم و توی برگه ،شماره تلفن ها رو یادداشت کنیم و تماس بگیریم !! مامان خانوم که دیگه استعفا داده میگه من دیگه زنگ نمیزنم خودت زنگ بزن !میگه : خُ یه بارم تو بزن شاید فرجی شد ! منم این پست مهم و قبول کردم و گفتم این پست نسل به نسل و سینه به سینه داره به هممون ارث میرسه سال دیگه سکان و میدیم دست گــــــــــلی !!!

یکی از تلفنهایی که زدم و واستون عرض می کنم شما هم فیض ببرین بقییه رو هم توی پستای بعدی می نویسم !!

+ الو سلام خوب هستین خانواده خوبن ؟!

- سلام مرسی ؟!شما؟!

+ بنده بانو ژاله هستم !!

- خب بفرمایید امرتون؟!

+ واسه ی امر خیر مزاحمتون شدم !!

- گل از گلش می شکفه و دوباره احوال  و خودم و جد آبادم ُ میگیره !!

+ شرایط دخترخانومتون رو میشه بگید ؟!!

ـ کارمند شرکت نفت ( اینو داشته باشید که قبل از سنش گفت ) می خـــــواد فوق لیسانس بخونه - متولد ۶۲ هستش !!

+ حالا  مامان نشسته به من نیگاه می کنه که هی دستام ُ تکون میدم که وای از حالا معلومه چقدر افاده میخواد بیاد!!

- بعد نوبت من میرسه و شرایط داداشی و میگم !!پیش دستی می کنم میگم  به اطلاع خانواده برسونید من دوباره تماس میگیرم !!                                    

فردا باز تماس میگیرم و خوش و بش الکی می کنیم و میگم :

+ خب بفرمایید صحبت کردید ؟!

یکم مِــن و مــِن کرد و گفت : ببخشید شما دیروز نگفتین که داداشتون خونه و ماشین داره یا نه  ؟!!

این و گفت من ترکش توی مغزم جابجا شد و گفتم : چــــــــــــــی داااااش؟!! خونه و ماشین؟! شما ندیده ، نپسندیده از ما خونه و ماشین می خواید ؟!بزار بیایم ببینمتون بپسندیمتون بعــد!!(داشته باشید یک طرفه گفتم)

- من خودم (یعنی مادره) اصلا به این چیزا اعتقادی ندارم ولی خب دخترا یه معیاری واسه خودشون دارن!

+ آهــــا معیارشون خـونه و ماشینه؟! پس انسانیت و شخصیت آدم چی میشه ؟! اول انسانیت آدم و باید بهش ثابت بشه مادیات در مرحله ی بعد باید پرسیده شه!!مادره تو دلش میگفت وای وای چه سر زبونی  !!

مادره دیگه مونده بود چی بگه ولی همه ی حرفای من و تایید می کرد و با ترس و لرز گفت :

- داداشتون خونه و ماشین نـــداره ؟!!

+ بلـــــــــه  داره خوبـــــــــــــشم داره ولـــــــــــــــــــــی نمـــــیایم !! خدافظ !!


برای مشاهده ی پست خصوصی اعلام وجود همه خواننده ی ها الزامی است !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:40  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                    

 

 

من و بامی بعد از کلی که از حرف زدنا و تو سر و کله ی هم زدنامون گذشته بود ،بامی  گفت بیا یکی از شیطونی های داداشم و واست بگم بعد شروع کرد تعریف کردن از زبون داداشش:

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي واسه خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم میگذشت ! اون با دوست ش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر خوشگلی بود ، جالب اينكه تا به من ميرسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد

من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزش شده بود . اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز انگار كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان اومده بودم صدامُ صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد

محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و با عصبانیت بهم نگاه كرد !! بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد به سمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با داد گفت : ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:25  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                         

توی ماشین من و بامی نشسته بودیم که یه پسر بدبختی هم اومد نشست کنارمون،بعدشم خُ می دونید چـیــــــــــزه ، این رعایت شئونات اسلامی ُ منظورمه باید دیگه چــیــــــز کنیم دیگه ، رعایت کنیم وگرنه چیـــــــــــز میشه ، اسلام در خطر می افته !!انقدر من و بامی به هم چسبیده بودیم که دیگه حس می کردم دارم پرت میشم بیرون بعدشم چیــــــز بشه درـ ماشین کــَنده شه !!دیگه انقدر لول خوردم دستم ُ بردم این ور گذاشتم اون ور که یه دفعه چــیـــــــز نشه ، برخورد فیزیکی حس نشه!!

از اون ورم یه صدای نُچ نُچی از پسره داشت  شنیده می شد ، دیگه داشتیم یکی میشدیم از بس تو دل هم رفته بودیم (من و بامی  ها نه من و اون پسره ها)  که دیدم پسره گفت : جناب ببخشیـــد من و همین جا پیــــــــــاده کنید !!

یه بازی از طرف  مجید شر  دعوت شدم :

از صبح زود شروع می کنم:

۶ صبح : الان دو روزه موفق شدم دیو درونم و خاموش کنم و نماز صبح بلند شم !!

۹ صبح: بلند میشم با این شبکه ۳ یکم ورجه وورجه می کنم یعنی چیـــز ، ورزش می کنم بعدم صبحونه می خورم میام پای نت !!

۱۱ ظهر: صدای مامان شنیده میشه  که میگه هی میشینی پای کامپیوتر بعد میای میگی مامان چاق نشدم؟!! بلند شو یه ناهاری درست کن !!

۱۲ ظهر : مامان میاد سر کشی می کنه به کارام و میگه هی یکی باید دنبالت باشه هر چی میریزی جمع کنه!!

۱:۳۰ظهر: دیگه مشغول ناهار خوردن میشیم و بعدش میرم رو تختم دراز می کشم یه آهنگی گوش میدم تا چایی آماده شه برم بخورم!!

۳ ظهر: شاید بخوابم اگرم نخوابم باز مشغول وبگردی توی نت میشم !!

۴ عصر: مشغول نظافت خونه و شستن ظرفها میشم !!

۶ به بعد : اگر بتونیم با مامان اماده میشیم میریم بیرون یه تابی می خوریم  !!

۸ شب : پای م-ا-ه-و-ا-ر-ه میشینم برنامه ی پونه قدوسی رو می بینم تا وقت شام برسه !(همش خوردن و خوابیدنه)

۱۰ شب : با داداشی بیشتر اوقات میریم  بیرون و ویراژ میدیم  !!

۱۲شب: تو رختخواب، موبایل به دست ، جوری که میگم : امــروزم گذشت و دیروزم گذشت !! آیه الکرسی و می خونم و می خوابم !!

همه ی دوستان از طرف من دعوتن !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:32  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  |