تبليغاتX
ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

ܓܨܓܨفعلا ً،یک عدد ژالهܓܨܓܨ

 

                    

 

                          سـکوت رســاتــرین فریاد اســت.

پ.ن:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:58  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                                             

من نمی دونم کی این سرخ کن ها رو درست کرده اصلا استاندارد نیستن مامانم که میگه هستن تو مثه استی واستی(فکر کنم آکروبات کاری بوده) کار می کنی!!!

حتما باید سیب زمینی رو بعد از این که شستی خشک کنی روغنش هم باید داغ باشه حالا من که این کارا و دقیق که انجام نمیدم.هنوز سیبا آبشون نچکیده بود گذاشتم تو دستگاه و آسانسور و دادم پایین !!

ملت توی آشپزخونه نشستن و من اومدم قبل از این که دستگاه رو خاموش کنم آسانسور رو دادم بالا و درش و باز کردم و دوشاخه شو در آوردم یهویی دیدم همچین این روغن گلوله شد رو هواااا  تنها کاری که تونستم بکنم  به شدت خودم انداختم رو  زمین گفتم یا ابوالفضل  از قضا  امیر حسین هم تو آشپز خونه بود گفتم  یعنی رو صورت این  نپاشه !! یاد این عملیاتهای انتحاری فلسطین افتادم که واسه نجات از بچه شون  خودشونو میندازن سمتش!! بچه مونده بود منو نگاه میکرد و نگاهای ملامت انگیز بابا و مامان که شماتتم می کردن!!!منم گفتم :حالا یه بار یه کاری کردیم  !! مامان گفت : یه بار ؟!!آقا امیر حسین خان بهم  میگه :من مواظب خودم هستم تو حواستو به خودت بده!!

رفتیم طلافروشی  که یه چن تا النگو بگیریم واسه بعدا داداشی هم همراهمون بود بعد از این که انتخاب کردیم طلا فروش گفت خانوم اگر می خواین پلاستیک بدم که دستتون کنید!

داداشی هم نگذاشت و نبرداشت گفت: نه آقا ماله ایشون نیستن!!

 

          * اینجا هم می تونید به من سر بزنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 22:15  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                                       

خیــلی دوســت دارم دوبــاره به اوج بــرســم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:52  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  | 

                            

یه شماره  دیگه هم پیدا کردم و زنگ زدم که اول نقی برداشت و گوشی داد به مادر نقــی !!

+ گفتم که واسه یه امر خیر مزاحمتون شدم شرایط دخترتون رو میشه بپرسم ؟!

- گفت اول شما بگید که آقازاده چکارن ؟!؟!؟!

* گفتم و گفتم رسید به خودش گفتم حالا شما !!

- والا دختر مـــــــن سنش وایســـا داشــت فکر میکرد هی میگفت الان میگم وایسا گفتم :ماشالله مگه چن تا دارین که حساب سنشون از دستتون در رفته؟!

که گفت : آهــــا متولد ۵۶

 اینو گفت : گفتم :مــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــان !!!!

فوری گفتم: نه ببخشید سن طرفین انگاری بهم نمیخوره

گفت مگه چندی میخوای شما ؟!

+ ۶۴ و ۶۵ مناسبـــه !!

- خب یه ۶۱ ای و یه ۶۳ ای  دارم !!!

+ من فقط مونده بودم چی باید بگم که تحصیلاتشون و پرسیدم گفت یکیشون لیسانس پروژه داره !!

من دیگه داشتم از خنده بیهوش میشدم گفتم باشه من با خانواده مشورت میکنم و دوباره تماس میگیرم!!

* ولی این واقعا درد جامعه س ، که انقدر توقعات آدما از زندگی بالا بره که انقدر سن ازدواج بالا میره ! وقتی که توی جامعه فساد بیداد کنه کسی تن به ازدواج نمیده!! ولی خیلی واسش ناراحت شدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:51  توسط ܓܨحاجیــه ژالــه ܓܨ  |